دلتنگي هاي مرا باد ترانه اي مي خواند

شعر زنانه

زیر یک درخت می نشینیم حرف می زنیم  غصه می خوریم بی آنکه بدانیم زیر کدام درخت آزادتریم !شاد می شویم ،احساس می کنیم بهانه ای  برای عاشق شدنیم و این می شود بهانه ای برای نبودن !انتظار اینکه لاک پشت از کنار پایمان رد شود ما  را ببیند ،انتظار اینکه درخت تنه اش را تکانی دهد مسخره است نه ؟که فکر کنیم لاک پشت ها عاشق می شوند که درخت می شکند گریه ما را !من عاشق می شوم زیر آسمان که می شکند گریه ام را ! 

 


نوشته ی معصومه در ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٢/۱٠

سلام دوباره از من سال 87

شاید امروز بتوانم بعد از مدتها بنویسم که البته از بس نوشته ام ،خسته شدم ولی اینجا برای خودم می نویسم و بس .

 درگیر درس مشکلات زنان ایرانی و مسلمان هستم ،در حقیقت با این رشته دغدغه فکری من زیاد تر شده ، دانشگاه برای من یک آرمان بسیار بزرگ بود و قتی اومدم داخلش فهمیدم چرا کشور ما هنوز در زمینه توسعه رتبه ۹۳ جهان را دارد .

در واقع از علم آموزی و درسهای اساتید فهمیدم که اندر این خانه بجز زحمت خویش ،نه چراغی روشن نه غمی حل بشود - چی گفتم فی البداهه - در هر صورت

از امروز تصمیم گرفت باز هم توی این دفتر دلتنگی ها بنویسم .


نوشته ی معصومه در ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/۱/٢٧

يک لحظه

افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه

 

 

واقعا اینطوریه :؟نمی دونم نظر شما چیه ؟


نوشته ی معصومه در ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/٤/٢٤

در مرز دیوانگی

یک شعر تازه گفته ام

یک شعر نه ، شاید یک حس تازه که تازه یاد گرفته ام !

البته رنگ ظاهرش مثل شعرهای قبلی من است

با این تفاوت که دیگر حسی درون آن نخوابیده است.

چن تا کلام ساده و یک جمله از درون

اینها شعر تازه من است .

..................................


نوشته ی معصومه در ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/٤/٦

یادش گرامی ....هبوط در کویر

مرا کسی نساخت خدا ساختنه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم کسم خدا بود کس بی کسان .

او بود که مرا ساخت آنچنان که خودش خواست نه از من پرسید نه از آن

دکتر شریعتی


نوشته ی معصومه در ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٤/۳

چند خط دو هفته خاطره

صبح بود

روشن

آفتابی

ابر هم بود اما انگار هیچگاه در مقابل نور توان مقاومت نداشت.

.................

شیرین بود مثل آب زمزم

یا بگوییم حس نوشیدن

قشنگ نه فقط زیبا

دلنشین تا ته قلب

...........

دوستش داشتم .

دوستش دارم و دوستت دارم

خدایا !


نوشته ی معصومه در ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۳/۳٠

 

از مدينه زير گل دسته مسجد رسول الله به همه سلام مي كنم


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.

نوشته ی معصومه در ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/۳/۸

مناجات آخر

خدایا مرا دریاب!

فعلا تا سه هفته دیگر خدانگهدار برای همه دعا خواهم کرد ببخشید اگر حرفهایم توی این مدت انرژی منفی بهتون داد.


نوشته ی معصومه در ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۳/۱

مناجات نامه ۱۰

در آستانه تولدم

خدایا از تو هیچ نمی خواهم جز اینکه از من بگیری قدرت عشق ورزیدن را !

از تو میخواهم که دیگر از روی نیاز به هیچ کس دست یاری دراز نکنم که چون بگیرند منت است و گر نگیرند شکستگی قلب  !

خدایا می گویند وقتی شمعهای تولد را فوت می کنی هر چه بخواهی تو می دهی من فقط از تو می خواهم قلبم را از عشق ورزیدن بی نیاز کنی!

و تحمل این تنهایی را به من بدهی بی آنکه اشکی بریزم...


نوشته ی معصومه در ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٢/۸

مناجات ۹

اين بارچندمست كه خدايا دلم شكست

هر بار به خاطر تو ، نه براي خودم شكست

اين بار ديگر از تو هيچ نمي خواهم و ولي

هر بار توبه كردم و بار دگر دلم شكست!


نوشته ی معصومه در ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۱/٢۸